از بچگی با هم بزرگ شدیم.اون شد عاشق هندسه و ریاضی.من رفتم پی آدمها و زندگیاشون. عادت داشت هر بار به جواب مسأله ای می رسید بلند بلند برام توضیحش می داد.
مثل همیشه مساله حل شد و شروع کرد به توضیح دادنش : فاصله ی بین خطوط موازی همیشه یکی است.
خندیدم و گفتم مثل فاصله ی تقدیر خیلی از آدمها؛لیلی و مجنون هم که باشند باز به هم نمی رسند. با اخم نگاهی کرد و گفت: دوباره به زندگی آدما ربطش دادی! توی هندسه قضایا از قبل ثابت فرض میشه ولی آدما می تونند هر چیزی رو که بخواند تغییر بدند.
بعدها دیدم گوشه ی کتاب هندسش نوشته بود :من و تو آن دو خطیم آری؛موازیان به ناچاری...
زیر لب گفتم بیچاره هندسه دانی که عاشق شده است.
برای جماعت متکدی دو قسم اصلی برشمرده اند:
قسم اول متکدیان بی جان؛که توسط کمیته ی امداد امام خمینی در جنس و الوان مختلف تولید می شود.سیر تکاملی ِ این قسم عبارت است از:گدا پلاستیکی، گدا آهنی، گدا شیشه ای؛ شایان ذکر است که دیزاینر گدا شیشه ای برای شکیل و دلفریب شدن آن بسیار هنرها خرج کرده،به گونه ای که در راستای طرح شفاف سازی،فرد یاریگر می تواند ببیند یاریش به کجا می رود.
از مزیت های اصلی این نوع گدایان صامت بودن و عدم آویزانی آنهاست.
کارویژه ی این قسم توانمند سازی مستمندان ایران زمین می باشد!!!
قسم دوم متکدیان جاندار؛که در طول این چند سال اقدامی در جهت جمع آوری و اسکان آنان نشده و هم اینک با تولیدمثل ِ قارچ گونه اکثریت شهرها را در بر می گیرند. شامل: گدای التماسی،آویزانی،مناسبتی،مسافر بی پول، دیروز از کار اخراج شده، نسخه دار،خانواده ی مریض تو بیمارستان، دعاگو و آخرین قسمی که خود کاشف آن بودم گدای هنرمند با سابقه ی کاری همبازی بودن با فردین.
شایان ذکر است که این قسم جزو قشر خدوم وبا خانواده در صحنه بوده،به طوری که بعضی از آنها حتی شب را به همراه خانواده در محل کار خود به صبح می رسانند. محل فعالیت این قسم در تمام نقاط شهر از سر چهاراه ،خیابان،پل هوایی گرفته تا اتوبوس و مترو... می باشد.
پ ن 1 :در آمد گدای عزیزی که بنده کاشف آن بودم در یک واگن مترو در عرض 20 دقیقه،بالغ بر6 هزار تومان بود که خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل... .
پ ن 2 :عوض شدن کارویژه ی قسم اول؛اینجا
بعضی از رفقا مثل دمپایی پلاستیکی اند،نمی فهمی کجا وکی باهات
همراه شدند ولی به همین راحتی هم ازت جدا میشند؛
بعضی از رفقا مثل کفش ورزشی
اند،سخت باهات همراه میشند ولی تا آخر خط محکم به پات می مونند؛
بعضی از
رفقا مثل صندل پاشنه دارند،رفیق راهت که نیستند هیچ،گهگداری هم بدجور دلت رو خون می
کنند؛
بعضی از رفقا مثل کفش طبی اند، واسه همراه شدن باهاشون باید دلیل و بهانه
ای باشه ولی به داشتنشون می ارزه ؛
بعضی رفقا مثل دمپایی ابریند باید هواست جمع
باشه باهاشون کجاها میری چون ممکنه باهاشون سر بخوری و کله پا
بشی؛
بعضی از رفقا هم به هیچ قسم دمپایی و کفشی شباهت ندارند،همچین که می
بینیشون انقدر باهاشون احساس راحتی میکنی که بی اختیار یاد پیژامه ی
راه راه سفید آبی می افتی.
بعد نوشت:از قدیم گفتند در مثل مناقشه نیست!رفقای ما تاج سر ما هستند ولاغیر... .
به دیوار زندگی تیکه داده ام و از فکرم روزهای بی تکرار می گذرد٬در فکر حرف هایی که داشتم ولی هرگز نگفتم.
شاید اینجا مجالی باشد برای گفتنش...